بعد از مدت ها
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦  

هنوز نمی دانم باید تو این وبلاگ بنویسم یا نه ؟

تو قول دادی نخونیش

از اول هم بگم ای پی تو معلومه اگه بقهمم به قولت عمل نکردی خیلی بیشتر از این که فکرش را منی ناراحت میشم

خوب شاید تنهایی فشار اورد که بنویسم نمیدانم

شاید اشکی تو چشمام .میدانی خسته ام

از تنهایی از دعوا ها از نگرانی ها ئوست دارم ان جوری که می خوام یک ندت رندگی کنم

کار من این نیست

اصلا با من سازگار نیست درس درس

دوست دارم برم شنا پیاده روی کلاس تار بیرون رستوران خرید

نمی خوام واسه کمبود وقت مجبور شم مانتویی که دوست ندارم بخرم

شاید اولین باری که گفتی چت نکنیم ناراحت شدم خیلی

اما وقتی که برگشتی میگی تو سعی می کنی نظرات منو عوض کنی بیشتر ناراحت شدم

چون من همیشه سعی کردم واسه نظرت احترام قائل باشم

وقتی ناراحت میشم که می بینم من که یک بار نه میارم را حرقت دنیا زیر رو میشه

در صورتی که میدانستی نه اوردن من واسه اینه که دیگه نمی تونم

من عوض نشدم .زود رنج شدی . کم طاقت

شوخی های منو به کنایه می گیری

میدانی من از وقتی که دبیرستان بودم نقطه ضعفم کامپیوتر بود و موبایلم 

مامانم تهدید کرد درس نخونی ازت می گیرم

تصمیم گرفتم به هیچ چیزی که روزی بخوان اطرافینم واسه گرفتنش تهدیم کنن وابسته نباشم

روزی که گفتی زیاد وابسته ای من تلفن را قطع کنم میزنی زیر گریه .دیدم از هم انگار اشتباه کردم وابسته شدم .

ولی وافعا شاید جون کندم اما اگه الان تلفن را قطع کنی نمی زنم زیر گریه باور کننننننننننننننننن

من حرفام کنایه نیست

اگه چیزی می گم

شاید ارام تر باشم چون حرفام یک جا نوشتم سبک شدم

 

 



 
 
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  

i dont know why i write here again.but i konw i wanto to write english because my english is very bad ,

today i am very sad,i'll have exam tomorrow.i remember when you were in iran,i love that time.i wanted to be in iran and kiss my hand

i am so tired ,i need a new life  .   



 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧  

نمیدانم اینجا بنویسم یا نه؟



 
 
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱  

سلام خیلی وقت هیچی ننوشتم نه این که اتفاقی نیافتاده باشه

چرا همه تو استرس شدید به یر میبرن

خواهرم هم کاملا در مورد کاراش حق به جانب شده با ین که این روزا کنار مامانم بودم برای این که ارامش کنم شاید یک چیز را خوب درک کردم ان هم این بود که هر چی بشه خواهرم دخترش و مامانم ان را خیلی دوست داره

این روزا سعی کردم ارام بتشم و به دیگران ارامش بدم اما کار اصلا راحتی نبود

هر روز یک کار جدید یک اتفاق جدید

مثلا هارد را با تمام عکس های من داده به ان دعوا گرفتم

گریه کردم برای این خیلی

شاید بهانه بود که بغضم بشکنه نمیدانم اصلا

دیگه به دوست جونم نمیشه چیزی گفت

باز هم میگم چیز مخفی ازش ندارم هرگز

حتی وقتی میدانستم از دستم ناراحت میشه هفته پیش بهش گفتم

و بهش حق می دادم دعوام کنه

با این که بهم گفت نمیتونی دوباره این کار را نکنی

مامانم هم نمیخواد قبول کنه که قصد ازدواج نداریم

میان ترم زبان دادم خوب بود

در کمال تعجب

ولی خسته ام همیشه خوابم تقریبا

دیگه

این روزا فهمیدم یا خواهرم با کارهاش همه را دق میده یا این که همه چیز درست میشه و به جای قبلیش بر میگرده

یعنی باز هم من جایی تو ان خانه ندارم



 
 
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

سلام ادرس وبلاگم هم لو رفت کار خوبی نکردی ازم گرفتی .تو که میدانستی نمیخوام بدم

میدانستم بهتر می نوشتم لااقل چشمک

اوضاع بد نیست و فردا هم میرم شمال فعلا با بای

 



 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

سلام .خواستم بنویسم

این روزها هر چی که فکر می کنم می بینم کم تر از قبل و شاید اصلا بی اف دوست ندارم

اما گاهی اوقات ادم احساس تنهایی می کنه

یکیش امسال ولنتاین بود که همه دنبال کادو خریدن و کادو گرفتن بودن

خیلی احساس تنهایی کردم به شدت

جز مواقعی بود که دوست داشتم یکی باشه

و تنها نباشم

اما جدیدا هر چی کنار هم میزارم می بینم که ناراحتی و ضررش بیشتر از فایده اش هستش

واسه هینه که دیگه کاملا دارن بی خیال میشم

میگم چیزی که اذیت می کنه این تنهایی گاه گاه



 
 
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

سلام امروز صبح ساعت ٧:٣٠ بیدار شدم و رفتم به دوست جونم زنگیدم .خانه سان را دزد زده بود و ناراحت نبود چیزی نبرده بود

دوستش هی گیر می داد کیه زنگ زده ؟

دیگه پشت خطی داشت و بابای کردیم یعنی دیدم نیامد قطع کردم رفتم نانوایی و دیدم شلوغ .به خانم جلویی گفتم حلیم فروشی هست این ورا گفت اره باید بری بالاتر .گفتم پس من پشت شما هستم رفتم خریدم برگشتم و نان هم گرفتم . و امدم و یک نرمشی هم کردیم به دوستمان زنگ زدیم



 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

خوب با تمام خستگی ها نخوابیدم و بیدارم

کلی میل زدیم انروز و واقعا بحث سختی بود ولی نتیجه اش خوب بود چون از هم مطمئن تر شدیم




 
گذشته و حال
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

سلام صبح با تماس دو تا از دوستان بیدار شدیم و رفتیم بالاخره بازدید

۴تا کارخانه ناقابل را از ٨ صبح ۴ بعد از ظهر بازدید کردیم الانم خسته مانده اینجاییم

داشتم دیشب می گفتم که کلاس زبان چطور شد ؟

من اول دبیرستان که بودم رفتم تعیین سطح دادم و رفتم کلاس زبان

کانون زبان .جوش رسمی درس .بپرس و ....

یک ٢ ترم با سلام و صلوات گذشت ترم٣ افتاد تو امتحانام منم نخواندم با ٧۴ افتادم به این بهانه اقا برنامه اش به من نمی خوره بی خیال شدم یه دور دیگه هم تعیین سطح دادم باز هم خوشبختانه برنامش جور نبود

این شد که من از کلاس زبان فراری شدم یه چند بار هم تعیین سطح دادم دو در کردم و نرفتم تا همین هفته پیش که تصمیم گرفتم برم به طور جدی .

٣شنبه تعیین سطح ثبت نام کردم تغییر دادم به شنبه که نرفتم و دوباره زنگ زدم یک شعبه دیگه شنبه بعد از ظهر رفتم

گفتم اگه ترم ١ انداخت میرم که شروع کنم

و بالاخره دیروز اولین جلسه را از ترم ۵ شروع کردم

و خوشحالم که بالاخره شروع کردم

امروز فکرم مشغول بود دیروز تو تماس تلفنی با دوست جونم داشتین در مورد این که رابطه های الان را ادم دید خوبی نسبت بهش نداره صحبت می کردیم و اینکه ادم فکر می کنه همه رابطه های نادرست با هم دارن

و اینا

و این که من واقعا هیچ رغبتی به تشکیل یک رابطه جدید ندارم دیگه مگر این که چندیم سال دیگه ان هم به قصد ازدواج و نه دوستی طولانی مدت

و کلی حرف زدیم ساعت ١٢ بود که دیدم میل زده یعنی دقیقا بعد تماس ماو می خواد که در مورد این که واقعا دوستی  ما با دوستی های دیگه فرق می کنه و توش هیچ حس جنسی نبوده بیشتر صحبت کنیم و من اصلا دوست ندارم بحرفیم در این مورد

نمیدانم چرا ؟

به چی شک دارم و از چی می ترسم که دوست ندارم بحرفیم و دوست دارم رابطه مان خواهر و برادر بمان

و تمام امروز فکرم مشغول بود و و میلشو چندین بار خواندم

 

 

 



 
 
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

خوب داشتیم از رانندگی می گفتیم

(امروز با اجازه تون خوابمون برد بعدش پا شدم دیدم چه می بینی بنده ۵ دقیقه دیگه حاضر اماده باشم که با دوستم بریم خرید کنیم

اماده شدم .با توجه به این که جدیدا نه لنز میگذارم و نه ارایش می کنم جز یک رژ اب همان 5 دقیقه حاضر بودم و رفتیم خرید بنده یک تاپ و یک شلوار از بالنو خریدم و امدم اشپزی و ظرف شستن و شام خوردن و بعدشم تماس با دوست جونم که پروسه طولانی مدتی به نسبت .الان هم که تقریبا وقت خواب بندست چون فردا قول دادم ساعت 7:30 حاضر و اماده تو دانشگاه باشم که بریم یک بازدید البته به تعداد زیادی از دوستان توصیه کردم اگر می خواین منتظر من نمانین و ... صیح زنگ بزنین بیدارم کنین ؟)

به هر حال من عشق رانندگی هستم شدیدا و مشکل اینجاست که مامان که کلا دوست نداشته اصلا امتحان کنه (به خودم رفته می ترسه کم بیاره .و دوست هم نداره )

خواهر گرام من هم فقط واسه این که شاید لازمش بشه رفت گواهینامه گرفت و از انجایی خیلی به درس و مشقش اهمیت میداد و از رانندگی هم بدش میامد کلا بعد گواهینامه بی خیال شد حالامی رسیم به من

من عشق رانندگی بابامم پایه یاد دادن خداییش هیچ جور دریغ نمی کنه اما خیلی زود اعصبانی میشه

و استدلالش هم این بود که من که فقط سه ماه از سال خانه ام و ماشین هست واسه تمرین در حد خودش رانندگی کنم

خواهرم می گفت بابا ماشین نمیده این قدر سعی نکن بی خود

بابام هم هی می گفت تو راننده نمیشی

ولی واقعا چون رانندگی را دوست داشتم صبح ها ساعت 6 بلند میشدم با بابام می رفتم تمرین

اگه میخواین کلاس تعلیمی پیشنهاد بدین

باید بگم همان موقع که 18 سالم تمام شد رفتم گواهینامه هم گرفتم

اما دردسر وقتی شروع شد با بابام اولین بار بعدش سوار شدم

فرمان را زنانه می گیری از پشت معلوم زن داره دنده عوض می کنه و .............

که یک 20 جلسه با بابیم رفتیم ان 10 جلسه یادمان بره

به خر حال من که از 85 گواهینامه گرفتم تا الان در تلاشم البته تابستان ها که بابام رانندگی منو تایید کنه جالب ماشین خالم را گاهی سوار می شدم چشمک

و در کمال ناباوری هفته پیش که شمال بودم شام خورده بودیم تو راه برگشت بودیم کخ منم خسته می خواستم بخوابم که بابیم گفت سوار میشی .نصفه شب تو اتوبان منم سریع اره سوار میشم مامانم میگه مگه گواهینامه همرات میگم بی خیال بگذار سوار شم

بالاخره به همه ثابت شد که میشه از بابای منم ماشین گرفت

حالا نی رسیم به قضیه کلاس زیان بنده که باز هم خوابم میاد........



 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  

خوب بعد مدت ها که حتی حال نوشتن هم نداشته بودم می نویسم

میدانی اینی که این قدر تو این وبلاگ ازش حرف می زنم و دوستش دارم

کسی که پارسال همین موقع ها یک کم زودتر برای اولین بار دیدمش

و روزگار این چنین خواست که داداشم شد چون تنها من یک خواهر دارم

هنوزم ان داداشی من

و علتی این که شاید خیلی وقت ها ازش ناراحت نمیشم یا زوردی فراموش می کنم همینه

خوب چندی که این داداش جون من رفت برای ادامه تحصیل و تا اطلاع ثانوی در خارج از ایران به سر می برن

و جالب که همین چندی پیش یک دوست دیگه تنها از طریق وبلاگ باهاش اشنام گفت که من خواهر ندارم و تو را خواهر خودم صدا می کنم

 



 
چرا ؟
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱  

حوصله نوشتن هم ندارم دیگه .دیشب با دوستمم بحث شد .ان فکر می کنه که همه کار می کنه منو ناراحت نکنه منم فکر می کنم این منم که دارم این کار را می کنم .دیشب بعد چت از دستت خیلی اعصبانی شدم و اون میل را زدم تو میدونی تو اوضاع خیلی بدیم میدونی خانواده ام تو چه مشکل بزرگی میدونی نگرانم میدونی حتی دیگه درست نمی تونم بخوابم

میدانی صبح زود بیدار شدن واسم مرگ با این حال برنامه میزاری که صبح ها زنگ بزنم .چون زمان بهتری به وقت شما چون منم بیکارم ؟

میدانی این کار برام سخت ؟ولی من هیچی نگفتم ولی وقتی زور میگی قول بده نچتیم وقتی بهت می گم من حرفم حرف ؟

مگه من زیر کدوم حرفم زدم ؟

مگه دیروز من هی نمی گم خوب بریم دیگه چرا چت می کنیم ؟

بعد به من میگی من زیر خیلی حرفام زدم به خاطر تو .

وقتی اینو هی به من میگی قبول دارم این کار را کردی خوبم میدانم .ولی مگه من هیچ کاری نکردم واست ؟من به حرفت گوش ندادم ؟

وقتی به من میگی موهات بیرون نباشه نماز بخوان یک بار برگشتم گفتم بابام که این قدر دوستش دارم این قدر به نظر و عقیده من احترام میگذاره که مجبورم نکنه در این زمینه ها ؟

مگه گفتم درس خواندن من به تو چه ؟من دوست ندارم بیام یا نیام ؟

من امروز تعیین سطح داشتم و برنامه خواندن زبان از دیشب مگه بهت گفتم که من کار دارم بریم

من اگه هر کدام از این کار را می کنم واسه اینه که واقعا دوست دارم و فکر می کنم که حرفت نظرت درست و بهش احترام میگذارم همین

من واقعا ان شب از دستت ناراحت شدم که ٢ روز قبل اخرین امتحانم به من میگی اگه معدلت کم تر از ١۵.۵ بشه دیگه رابطه را کم کم قطع می کنم .معدلم ٠.١ داره به ١٧ الان در صورتی که نمره اخر را شدم ١٢.۵

ولی بهت گفتم مهم نیست چون به صداقت بیشتر از هر چیزی اهمیت میدم .

ناراحتم کردی این روزا خیلی .اذیتم کردی

وقتی به من میگی عکس بده من نه فکر بد می کنم نه ناراحت میشم ولی از این که توضیح میدی ناراحت میشم

یعنی من این قدر به تو اعتماد ندارم ؟

عکس من مگه چی بود که من بخوام فکر بدی دربارت بکنم ؟

ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه با هم دارین خستم می کنیم .من تا یه جایی تحملم خوبه خیلی خوبه .ولی نگذار از این حد خارج شم

باز هم بگم ؟

میدانی چرا وقتی تو چت میگی بنویس هر چی می خوای نمی نویسم ؟

اما تو خواهر گرامی

وقتی به من میگی مسائل شخصی من به خودم مربوط چرا وقتی می ترسی میای راه حل می خوای ؟

این چه جور مسائل شخصی که بابا مامانم دارن با تو دق می کنن ؟

ها ؟

وقتی من دارم میرم کتابخانه بدرسم تو میگی این چه وضع وسایلت را جمع کم وسایل من را تختم به تو هیچ کاری نداره وقتی ان چنان جلوی هم اتاقیم ضایع می کنی که گریم می گیره

تویی که وقتی پارسال اوضاع خوب نبود من گام به گام باهات بودم

تویی که دیروز ٣ ۴ روز بود وسایلت وسط اتاق بود

تویی که بلوز من را از تو شکافم بر میداری کل کمد منو به هم میریزس ؟

بهت حرفم میزنم می خوای منو بخوری ؟

فکر کردی چه خبره این پسر فرشته است

تویی که یه عمر ملامتم کردی یک عمر تو سرم زدنت که درست بهتر حالا چرا وقتی نمرم خوب میشه شاکی میشی  که ؟

 

 



 
دل شکسته
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦  

روزهای سختی خیلی سخت

اتفاقی که فکر نمی کردم با این که با چشم داشتم نشانه هاش را می دیدم افتاد .چه قدر ناراحتی .

موضوع بر میگرده به خواهرم شاید اینجا فقط گفتم تنهام گذاشته اما خوب خیلی هم اذیتم کرده با کارهاش حالا مامان و بابام یخ چیزهایی فهمیدن و اوضاع خانه افتضاست .حتی حوصله نوشتن هم ندارم

 



 
بهترم
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧  

سلام خوبین دوستای گلم؟من شمالم .کام را تهران گذاشتم و امدم اینجا اینجا هم کام خراب کاش لب تا÷ را میاوردم .دیگه من بهترم نمبیدانم اثر شمال یا کلا خوبم مب بینمتان دوستای گلم



 
ازت ناراحتم خیلی
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  

چه قدر بد حرف زدی باهام باز هم سکوت کردم ؟

واسه همه چی سرم منت گذاشتی .میدانم پشیمان شدی امدی دوباره پی ام دادی اما این دفعه دلم گرقت شاید تنها واکنشم این بود که که نشستم قران خواندم اما خیلی ناراحت شدم این قدر غرورت برای من مهم که وقتی گفتی ناراحتی گفتم اره گفتم بی خیال تقصیر من بود تو هم کاملا مسلط میگی اره اعصبانیم کردی .بد شد این دفعه چون چت بود و منم دوباره میخونمش

واقعا خیلی ازت ناراحت شدم خیلی زیاد. میدانی من هم تنهایی داره بهم فشار میاره هم کلی استرس دیگه که هیچ کسی هم این وسط همراه من نیست

بگم از تو انتظار هم دردی دارم نه دعوا ؟

یعنی واقعا تقصیر من تو مقاله هاتو نخواندی ؟

منصفانه تقصیر من ؟

نمیدانم این دفعه چه طور میخوای از دلم در بیاری میاری یا نه ؟

میبینی چه قدر قشار روم چه قدر داغون شدم .نمی بینی ؟ پس تو چرا دیگه این جوری اعصبانی میشی ؟

تا اینجا من هیچی را به زور نخواستم به جز ویزای تو را از خدا .که گفتم اگه قرار ایران باشی و مال من نباشی و من نبینمت بتونی بری .

دیشب داشتم فکر می کردم من دارم به زور می خوام شاید .شاید واقعا مصلحت نه تو امدن منه نه با تو بودن .ما که قرار نیست ازدواج کنیم ولی شاید این راه نیست بی راهست .دیشب انعام را که خواندم خیلی ارام شدم خیلی زیاد. از خدا میخوام کمکم کنه محکم باشم

شاید امروز روز مهمی باشه .استرسش را از الان حس می کنم



 
اوقات تنهایی و دلتنگی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳  

ادم ضعیفی شدما هی گفتی گریه کن ارام شی الان دیگه جلوی اشکم را نمی تونم بگیرم دلم تنگ شده واسه همه چی؟دیروز گفتی یک ترم دیگه می جنگیم کاش یکی می گفت اشکال این جنگیدنا کجاست ؟من چرا موفق نمیشم ؟ها ؟

یکی اینو بگه ؟

منی که هر کاری خواستم کردم حتی هر کی را به روش خودم بدست اورم اما حالا ؟

دلم گرفت اما گریه نمی کنم باید به کارام نظم بدم به همه چیز .این خیلی مهم خیلی زیاد .

باید بتونم .باید جنگید هر روز محکم تر از دیروز هر ترم هحکم تر از ترم دیگه

از صبح به ۴ و٣ نفر زنگیدم .هیچ کی نیست باهام بیاد بیرون .چه به بی کسی خوردی .



 
 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  

سلام فردا اخرین امتخان به امید این که خوش و خندان برگردم امیدوارم امسال عکس پارسال باشه   تصمیم گرفتم بیام و از گذشتم بنویسم



 
دلم تنگ شده
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱  

امتحانم خوب نشد

هر امتحان خوب یعنی یک فدم به سمت تو و امتحان بد یک قدم دور شدن .دوست داشتم پیشم باشی و بگی نازم تو که خواندی مهم نیست اما نیستی خیلی دوری

وقتی بودی می گفتی گریه کن ارام شی .یادت؟

وقتی گریه می کردم این گریه نبود که ارامم می کرد این تو بودی  .اما الان میگی مقاوم باش گریه نکن .

نمیشه .دلم واست تنگ شده خیلی .

حدافل ٣ سال یا همبشه ؟

وقتی شماره های تو گوشیت را بالا پایین می کنی می بینی که هیچ کس پیدا نمیشه الان ارامت کنه .

هیچ کی نیست که دو کلمه حرف بزنی باهاش دلت می گیره .

امروز گوشی را برداشتم که اس ام اس بدم یادم امد خیلی دوری .

میدانی که اگر یکی بتونه ارامم کنه تویی اما وقتی ان نمیشی دلم می گیره

هیچ جایی برای من ارام تر از کنار تو نبوده

خیلی جنگیدم با اشک هام امروز ولی الان سرازیر شده

 



 
 
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠  

باز هم امتحان خدایا خوب بدم



 
گریان
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩  

خوش بختانه درست شده اینترنت و من وصل شدم ولی از بد عهدی زمانه دلم میگیره ادمی که من وقتی دو تا میان ترم داشتم به خاطر این که روحیه اش عوض شه رفتم باهاش بیرون کسی که وقتی من امتحان داشتم کاری کرد که این قدر نگران شدم که گریه کردم .و هیچ وقت وقتی گفت اگه ان درست را بیشتر خوانده بودی ...نگفتم اگه شما نرفته بودی .....

ادمی که به من میگه نه وقت ندارم بعد هر روز بیرون. نمیدانم اقای محترم لابد رستوران رفتنم ممنوع کردن

دلم گرفته

وقتی می بینمت که پشت وب کم هستی اما نمی توانم دستت را بگیرم

وقتی می بینمت و درک می کنم که مثل قبل نمی خندی دلم می گیره

تنها شدم .دلم واست تنگ شده .نمیدانم کی دوباره می تونم ببینمت رودر رو بدون هیچ واسطه ای اما امیدوارم این ترمم مثل بقیه چیزا نا امیدم نکنه .

خدایا خودت کمکم کن !!!!!!!!!!!!!!



 
اوقات تنهایی و امتحان
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩  

یک اتفاق بد افتاده فقط از دانشگاه می تونم ان شم .فردا امتحان دارم این هم خوب شه خدا کنه .



 
اوقات تنهایی و دلتنگی و امتحان
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  

سلام همتحان امروز چیزی بودا .ریز ریز سوال معلومم نبود از کجا اورده .حالا میگن این استاد به حضور غیاب نمره میده خدا کنه.

نمره یک درسم امد و راضی ودم رفتم پیش استاد که بیا رحم کن میان ترم را حذف من ولی پیداش نکردم نه ناامید میشم نه دست بر میدارم میرم که اگه معدلم انی که خواستم نشد افسوسی نمانه برام .دیشب 3 هوابیدم و صبح 8 بیدار شدم .عصرم به دلیل نسکافه های متعددی که تو دانشگاه میل کرده بودم خوابم نبرد .الان فقط منگم .



 
نگران
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  

امتحان دارم ساعت یک عمومی .عمومی منم افتضاست .خدا منه خوب شه رو نمرش حساب کردم زیاد .احتمال دره دو تا از نمره هام بیان خدایا مادونی معدل خوب می خوام حالم را نگیر .میرم نماز بخوانم . ارامتر شم و برم واسم دعا کنین .که همه چیز خوب پیش بره این ترم خیلی مهم خیلی زیاد تو ایندم همه چی ؟



 
اوقات تنهایی و امتحان
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٧  

سلام من فردا امتحان دارم امسال هم میخونم هم به همه ی امام زاده ها متوسل شدم که نتیجه اش خوب شه .

خیلی مهم خیلی زیاد .

نمیدانم روزی این وبلاگ را میخونی یا نه ؟

ولی انتظار خیلی کار ها را از تو نداشتم و ندارم اگه میگم هیچ وقت با پسری که خازج از ایران بوده ازدواج نمی کنم دلیلش حرفای الان تو .

اگه سکوت می کنم و هیچی نمی گم واسه این نیست که موافقم فقط واسه اینه که با من صادق باشی همیشه .

همین .

شاید اگه قرار بود ازدواج کنیم مخالفت می کردم .نمیدانم .راستش هنوز نمیدانم اخر این رابطه چیه ؟

امروز داشتم واسه همه پیش بینی می کردم به تو که رسیدم و خودم گفتم ته دلم شک می کنم که ازدواج نمی کنیم .

دعا و می کنم و مثل تو هیچی را از خدا به زور نمی خوام میگم هر چه صلاح این رابطه است .

دلم واست تنگ شده .



 
اوقات تنهایی و امتحان
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

سلام خوبین؟

من که تو اوج امتحانام .دیشب رفتم واکسن زدم .خواهر ما که وقت نداره واسمان .دیگه این که ٢ دادم ٣ تا امتحان مانده .با دوست جونم می چتم همیشه .شب ها .دیگه درس درس درس به امید معدل عالی



 
 
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  

سلام یک دانشجو داشتم تو ١:٣٠ ٢٠ جلسه جزوه را درس دادم معلومه به اینا چی درس میدن ؟شاید هم به ما بد درس دادن نمیدانم والا !چی بگم .هیچی دیگه پولش را داد و رفت .با دوستم هم چت می کیم با مامانش هم در تماس هستیم مامان من هم امروز زنگ زد یه یک ساعتی در مورد خواهر گرام و دوستشان سوال پرسید اما از من هیچی نپرسید .دیگه الانم باید برم درس بخوانم .که اخر ترم نشینم گریه کنم چشمکو دکتر دعوام نکنه که تو درس نمیخوانی و ............

دعواهاش دیدنی .فقط سکوت باید کرد ......

البته نمیدانم هنوزم مشتاق من درس بخوانم و برم یا نه ؟



 
اوقات تنهایی و امتحان
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

امروز به نسبت امتحان خوب بود .خدا پشت و پناه من بود که همه چیز خوب شد .تا قبل امتحان قیافم دیدنی بود .دیدنی تر از ان کاری بود که کردم پا شدم رفتم ۵ دقیقه قبل امتحان نمره از را نگاه کردم .که خدا را شکر روحیه داد بهم .الا هم با دوست جونم می چتم .اوضاع از روزهای قبل بهتره



 
اوقات تنهایی و دلتنگی
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

دلم گریه می خواد امتحان دارم خدا کنه خوب شه .خواندم اما استرس دارم ناراحت



 
اوقات تنهایی و دلتنگی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠  

سلام .بالاخره رسید صبح مامانش زنگ زد گفت رسیده .بنده خواب بودم دیگه دارم شهرت جهانی پیدا می کنم واسه دوستی با مامانش .من هم امدم چک میل کردم دیدم رسیده .میل زده سلام رسیدم به مامان بابام بگو .شما باشین ناراحت نمیشین ؟خوب یک کلمه بیشتر می نوشتی چی می شد واقعا ؟تو که میدانی من چه قدر وابسته ام به تو ؟



 
00000000000پرواز
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

صبح با برنامه ریزی خودم را به فرودگاه رساندم .غم انگیز بود همه چیز و منم الانگریه